
این عکس را از یک کوچه برداشتیم؛ با تشکر از کوچه!
خواننده گرامی، از شما دعوت می شود جای خالی را با یکی از گزینه های زیر پر کنید:
"یک دستگاه تلویزیون 25 سونی ... "
الف) به فروش می رسد.
ب) به خریدار می رسد.
ج) به تو چه!
د) گم شده! از یابنده تقاضا می شود یک کم فکر کند؛ آخر مگر جسم به این گندگی گم هم می شود؟!
ه) پیدا شده.. حالا چه کاری بود!
ز) دلش می خواسته 75 اینچ باشد، نشده؛ حالا باید چیکار کند..
و) ما که نصف آگهی را کَندیم بردیم، خب آن نصف دیگرش را هم می بردیم ملّت را اذیت نکنیم..
ی) دوربین مخفیه؟!
پایان پیام!
سکانس آرشیوی از قبل عید:
وسط کلاس من خیلی جدی نشسته ام دارم دنبال اسم جدید برای درس پرسیدن می گردم، پسره ی پرحرف که اصرار داره خودشو به همه ثابت کنه بر گشته شاکی می گه: "تیچر ما یه بار گفتیم چهارشنبه سوری جمعه است، حالا اینا دست از سر ما بر نمی دارن".. حالا این قیافه ما بود اون وسط --> :|
آخه من اینا رو کجای دلم بذارم؟!
حمیرا وقتی هشت سالش بود با مفهوم عشق آشنا شد. عروسی برادرش بود. پدر حمیرا با این ازدواج مخالف بود و برای همین به قول بزرگترهای حمیرا سر راه این ازدواج سنگ اندازی می کرد. حمیرا آن موقع فهمید که عشق می تواند با مخالفت پدر نسبت مستقیم داشته باشد. چند ماه بعد که تمامش به مذاکره و بحث گذشت، پدر حمیرا بالاخره با ازدواج پسر با دختر مورد علاقه اش موافقت کرد. یکماه بعد از عروسی، حمیرا در جمعی از زبان پدر شنید که از انتخاب برادر حمیرا خیلی خوشحال است.. حمیرا آخر نفهمید عشق با مخالفت پدر نسبت مستقیم دارد یا عکس..
حمیرا وقتی چهارده سالش شد، مفهوم عشق را بیشتر شناخت: پسر همسایه یکبار که حمیرا به سرویس مدرسه دیر رسیده بود و سرویس داشت می رفت و حمیرا بغض کرده بود که "به مدرسه نمی رسم"، پسر همسایه پریده بود ترک موتور(و در نظر حمیرا واقعاً "پریده بود")، و سر خیابان اصلی سرویس مدرسه را نگه داشته بود تا حمیرا دوان دوان برود سوار سرویس شود.. آن روز وسط غرولندهای راننده سرویس حمیرا فکر پسرک باید عاشق او باشد. این علاقه وقتی صاحبخانه حکم تخلیه منزل را به پدر حمیرا داد، و آنها برای همیشه از آن محل رفتند، تمام شد. حمیرا فهمید عشق با صاحبخانه و حکم تخلیه خانه یک نسبتی دارد..
حمیرا وقتی 22 ساله و دانشجو بود، عاشق شد. عاشق آقای میم که دریا – دوست دانشگاهی حمیرا – معتقد بود باید نامش را به "آقای مردد" تغییر دهد. چون سر هر کاری آنقدر مِن و مِن و فکر و تردید می کرد که وقت همه چی تمام می شد. به قول دریا، "تا آقای مردد بیاید یکی از مسائل درس اقتصاد نفت را حل کند، کل ذخایر نفت کشور تمام شده.".. حمیرا هم یادش بود که یکبار سر یک امتحان، وجدان آقای مردد آنقدر تردید کرد که نزدیک بود استاد مربوطه ازش تقلب بگیرد.. خود حمیرا چیزی از این موضوع نمی داند، امّا از شما چه پنهان یکبار هم که آقای مردد، که او هم حواسش پیش حمیرا بود، می خواست به حمیرا پیشنهاد بدهد سر یک امتحان خیلی مشکل با هم درس بخوانند(تا شاید این درس خواندن به خوشبخت شدن هردوشان در کنار هم منجر شود)، آنقدر تردید کرد که درس هردویشان تمام شد.. حمیرا فهمید عشق با تردید هم نسبت مستقیم دارد هم نسبت عکس..
حمیرا در 24 سالگی با آقای "پ" ازدواج کرد.. آقای پ همسایه یکی از دوستان خانوادگی خانواده حمیرا بود. حمیرا اوّلش از اقای "پ" خوشش نمی آمد؛ امّا کم کم نظرش تغییر کرد. با اینکه نه به خاطر حمیرا "می پرد" ترک موتور، نه کسی با ازدواج او و حمیرا مخالف است که بعداً نظرش عوض شود، نه حمیرا دلواپس تردیدهایش است، امّا حمیرا دید که آقای "پ" مرد خوبی است و حواسش به زندگی است.. حمیرا فهمید عشق با "اوّلش" نسبت عکس دارد..
این متن را مدت ها پیش نوشتم.. البته موقع تایپ بخش های را حذف و اضافه کردم.. اگر حوصله گارآگاه بازی دارید و – خصوصاً دوستان و خوانندگان قدیمی- اگر فکر می کنید قلم نون اوّل نامه را خوب می شناسید، حدس بزنید دو قسمتی که بعداً اضافه شده اند، کدام قسمت ها هستند!
وقتی به کسی یک عدد ماهی می دهید، برای یک روز او را سیر کرده اید..
البته با این فرض که ماهی دوست دارد!
"ایمانوئل نون اوّل نامه"
نسخه انگلیسی این گفتار! :
Give a man a fish, you feed him for a day. Assuming he likes fish!
البته واضح و مبرهن است که سال جدید در حالی شروع شد که تعطیلات نوروزی هنوز شروع نشده تمام شد و این انصاف است آخر؟ البته اشکالی ندارد، 350 رو دیگر دوباره سال نو می شود و ما دو هفته تعطیلیم.. پس به جای غر زدن بروید ساعت یا گوشی تان را کوک کنید که صبح – ظهر یا شب خواب نمانید.. یا اصلاً خواب بمانید به من چه! اصن این چه کاریه من توی هر موضوعی دخالت می کنم؟ یکی نیست بگه تو خودت داری از دوری تعطیلات و تنبلی ش که تازه توش یه خواهرزاده جیگور نازنین قربونش برم هم بهت اضافه شده بود کوزه کوزه دنبال تعطیلات می گردی بعد که چی آخه؟ خب عزیز من دقت کن!
و خلاصه! خسته نباشید دو هفته بسیار بسیار استراحت کردید.. باز هم استراحت کنید نا سلامتی دوی نصفه شب است!
راستی! امروز(15 فرودین- همه با من چک کنن!) تولد این وبلاگ است و آغاز پنجمین سال وبلاگ نویسی ما؛ البته پارسال را که ما بصورت stand by می نوشتیم ولی خب مهم نیّت است و ما هم نیّت مان کلهم خیر است.. تولدش مبارک و امیدوارم روزی برسد که این وبلاگ خودبخود بروز بشود و ما لازم نباشد خیلی زجمت بکشیم..
داخل پرانتز: دوستان یادتان هست پارسال در ادامه مطلب این پست یکسری از سوتی های درشتی که مرتکب شده بودیم را لو دادیم؟(همون چای دم کردن و زعفران و اینا).. اگر یادتان نیست زنگ بزنید سروش سیما به من چه هی توضیح بدم.. من یکبار درسمو دادم! خلاصه که امسال با موفقیت از این سوتی ها ندادیم و از همین تریبون از خانواده، دوستان و حلقه وبلاگی که مشوق اصلی ما بودند تشکر می کنیم.. پایان پیام.
به نام خدا
موضوع انشاء: عید
البته واضح و مبرهن است که عید بهتر است از هر چیز دیگری در این دنیا که هرآنچه یک کودک خوب و درسخوان لازم دارد را در خود جای داده است(بویژه بُعد درسخوانی را که کلاً در عید محلّی از اعراب ندارد یا دست کم مدرسه اش که تعطیل است، خدا خودش باقی قضایا را هم جفت و جور میکند).. این موقع از سال را ما با شیرینی و شکلات و عیدی و تعطیلی و تلویزیون و اینا شروع میکنیم، و کدام انسان عاقلی است که دلش بخواهد با غیر از اینا شروع کند؟! امّا هر چی عید خودش خوب است، قبلش بد است و اشک آورست.. زیرا قبلش خانه تکانی دارد که ما را رسماً می تکاند.. و ما در نظر داریم در این انشاء بیشتر به مبحث خانه تکانی بپردازیم تا بیشتر رنجهای خود را برشمریم.. باشد که تمامی حامیان حقوق بشر و تمامی انسان دوستان، اگر نشد حداقل حامیان حقوق کودکان، به ما فکر کنند تا بلکه این سنّت پسندیده و قدیمی نیز همانند بسیاری دیگر از سنّتهای پسندیده در حد همان پسندیده باقی بماند و منقرض شود و وارد مرحله عملی نشود.. آمین!
خب حواستان پرت سنّت ها نشود، داشتیم از خانه تکانی می گفتیم.. در این سنّت ناجوانمردانه اهالی منزل در چندین مرحله و به چندین روش خانه ها را میگیرند می تکانند.. بدین صورت که یک طرفِ خانه را با دست راست و طرف دیگرش را با دست چپ گرفته و گروومپ(صدای تکاندن خانه است) ... نه نشد دوباره: گرووومپ... بله خانه را می تکانیم و وقتی می بینیم اینطوری نمی شود و هیشکی گول نمی خورد می رویم با اشک و آه و آهنگ هندی در پس زمینه کار را جدّی انجام دهیم.. اوّل از شیشه ها شروع میکنیم(بسته به مدیر پروژه که مادر خانواده می باشد البته).. پس از آنکه یک دور خوب و اساسی شیشه ها را تکاندیم، به فاصله ده تا بیست و چهار ساعت یک باران یا برف اساسی میزند و حاصل دسترنج شما را منهدم میکند.. این کار را تکرار میکنیم و زیر لب دعا میکنیم که آب و هوا کوتاه بیاید وگرنه با مدیر پروژه ای که ما دیدیم، تا امتحانات خرداد ما همینطور باید شیشه بتکانیم.. بعدش دیگر کارها روی غلتک می افتد، در چند مرحله شامل دوره تدارکاتی، گروهی، حذفی و فینال، کارها انجام میشود.. مرحله تدارکاتی شامل خرید وسایل جدید یا جابجایی وسایل قبلی است، در مرحله گروهی مدیر پروژه تک تک بچه های بی سلاح و بی دفاع خانواده را صدا می زند و یک به یک به مبارزه می طلبد، کیست که بتواند بگریزد این وسط؟! در مرحله حذفی، وسایل قدیمی و به درنخور و مزاحم و دور ریختنی که عموماً شامل کلیه لوازم اینجانب میباشد، طی مراسم باشکوهی حذف یا همان دور ریخته میشوند تا ما از همین دروان کودکی یاد بگیریم به هیچی نباید دل ببنیدیم حتی به همین بستنی توی دستمان! در مرحله فینال هم نوبت به اتاق ما و میز تحریر ما میرسد(و ما نمیدانیم چرا در همه مراحل هی نوبت به ما میرسد؟!) که شامل دو مرحله میشود: گذشتن از جنازه ما جهت جمع و جور وسایل(که براحتی انجام می شود!)، و شروع به کار! و نهایتاً خودمان باید از همه چی دل کنده و همه چی را جمع و جور کنیم..
بدین ترتیب خودمان که خوش تیپ و خوش قیافه بودیم، وقتی خانه مان هم خوش تیپ شد، نیّت میکنیم سال تحویل شود تا خوشحال و سربلند وارد مرحله شیرینی و شکلات و اینا شویم..
پس ما نتیجه می گیریم سال نو همه چی بی نهایت خوب است البته اگر سازمان حمایت از حقوق کودکان کارش را در زمینه سنّت ها و پسندیده و اینا درست انجام دهد الهی..
پایان انشاء... گروووومپپ!
الان که همه در حال خانه تکانی و خرید و بالا و پایین پریدن برای عید هستند، ما یکجور وحشتناکی فقط دلمان می خواهد بنویسیم.. البته سر وقتش به کارهای بالا هم می رسیم، صبح تا ظهر خانه را می تکانیم، ظهر تا بعد از ظهر از کلیه حاضرین خواهش می کنیم ما مرخص بشویم، بعد تا می آییم اینجا بنویسیم هیچی از مغزمان در نمی آید.. عجالتاً که می خواهیم برویم از ننه سرما خواهش کنیم، تمنا کنیم، التمااااااس کنیم رضایت بدهد ما را به مقصد زمستان سال بعد ترک کند، بلکه این درخت های خیابان ولیعصر و جمهوری- سر باغ سپهسالار جوانه بزنند و ریز ریز سبز شود و ما ببینیم ذوق کنیم.. بعد برویم خیابان سپهسالار که بهش می گویند خیابان صف، کفش هایش را ببینیم و حرص بخوریم از این مدل های چینی مزخرف بدرد نخور، ولی بعد چشممان بیفتد به بساط ذرت مکزیکی و پاپ کورن و اسباب بازی های گول زنکش و خوشحال بشویم و مثل پارسال یک عدد حباب ساز بخریم باهاش حال کنیم .. آخ یک وقتی هم دلم می خواهد هوا یک کم گرم تر شود جای برف و سوز سرما یک نم یواش باران بزند ما برویم این خیابان ولیعصر تا پارک وی را پیاده گز کنیم روح مان تازه شود.. بعد دلمان برای دو نفر که از ما دورند تنگ بشود.. یکی که جا زد و دیگری که جا زدانده(!) شد از بس که ما شانس نداریم.. دلمان تنگ شود برای محبت هایی که آدم حس شان می کند و فقط می تواند به روی خودش نیاورد چون ازشان می ترسد یا نگران قضاوتهای دیگران است؛ یک لبخند صبورانه می زند تا زندگی راهش را برود و هوای این محبت ها را از سرش بپراند چون لابد قاعده اش یا عاقلانه اش همین است.. از صمیمیت های ساده لذت ببرد که هوایی نداشت، فقط از سر آشنایی بوده..
* * *
بابت همه اینها باید صبر کرد.. یک جاهایی آدم سر بلند می کند می بیند چقدر عوض شده و چقدر بزرگتر شده.. همه ش بخاطر همین صبر است.. صبر می کنی زندگی به تو نشان بدهد منظورش از این همه بالا و پایینی که نشانت داده چه بوده.. یک جاهایی بعد یک نبرد طولانی و لازم، نگاه می کنی می بینی بعد ان همه افتادن و ایستادن و رفتن و دویدن، اینجا، الان، بالاخره جای آن آرامش و آسانی بوده که دنبالش بوده ای(آخ که چقدر انتخاب واژه های خدا قشنگ است.. این عبارت "آسانی" که بعد سختی آورده خیلی خوب منظور آدم را می رساند).. برای همین است که می گویم دیگر از الان ها زمستان باید رنگش کمتر شود.. باید کم کم سرمای سوزنده دی و بهمن به یک گرمای یواشکی و زنده کننده ختم شود.. که یعنی آن همه سوز و سرما و برف و یخ و مچاله شدن آدم ها برای گرم تر شدن یواش یواش کمرنگ می شود که جای خود را به گرمای مطبوع سبزی دوست داشتنی فصل بعد بدهد.. وگرنه من خسیس که نیستم.. دلم به این گرمای آرام بی هوا که بی صدا می خزد زیر پوست زمین گرم می شود.. اصلاً بهار را برای همین دوست دارم.. چون با آدم دعوا ندارد.. مثل تابستان نیست که انگار از همه چیز عصبانی است و به تلافی بی اعصابی اش، از زمین و آسمان گرما و داغی می بارد.. یا پاییز دوست داشتنی که با همه زیبایی اش، یک بدقلقی ای دارد که هر چقدر هم با دلش راه بیایی، باز هم انگار دارد تهدید می کند"می روم با سرما می آیم ها!".. ولی بهار همه چیزش بوی خوبی دارد.. بوی تازگی، بوی "سلام".. بوی "بهت یک فرصت دیگر هم می دهم".. بوی سبزی و طراوتی که از طبیعتی می آید که نصف سال را صبر کرده تا آرام آرام سختی هایش بگذرد نوبت او هم بشود..
ننه سرما! درخت ها صبرشان را کرده اند؛ می خواهند جوانه بزنند.. می خواهند یک تکانی به خودشان بدهند.. از این رخوت و خمودگی بیرون بیایند.. بیا و بدقولی نکن..
خدایا.. ننه سرما را راهی کن.. بقچه اش را بده دستش راهی شود.. من دلم به جوانه های ریز و سبز درخت ها خوش می شود.. بگذار زمستان جایش را بدهد به فصل نو.. بگذار دلم خوش شود.. تا زمین بیدار شود.. تا درخت ها چشم باز کنند.. تا چشم مان به جمال "آسانی" روشن شود..
الهی آمین..