تبليغاتX
نون اوّل نامه..

نون اوّل نامه..

Leave a message

پیام قبل التحریر: "ایده این پست از پست آخر خاتون خاله آمده و از آنجاکه اون مطلب هم از یکی از پستهای یک نفر دیگه آمده، بر ما حرجی نیست.. کلاً ما عادت داریم دائم از دیگران ایده دزدی کنیم، مثلاً ایده عنوان این وبلاگ را هم از یک پستچی دزدیدیم.. اعترافات تا همین جا بسّه، بروید مطلب را بخوانید.." پایان پیام

بعد از خواندن پست آخر وبلاگ خاتون خاله فکر کردم پیغامگیر اعضاء حلقه وبلاگی چطوری خواهد بود.. محتوای پیغام ها بر اساس برداشت نویسنده درمورد اعضاء حلقه است، عواقبش به ما هیچ ربطی ندارد..

- برای ساکنان زمین: سلام. با تلفن سین شین تماس گرفته اید.. اگر همکارید که خیلی مسئولیت دارد، اگر نون اوّل نامه اید که خیلی بی معرفتی آبانی.. اگر خواننده وبلاگید که چرا خودتان را نمی شناسانید، پیغام هم نمی گذارید، بعداً من می فهمم همه چی را می دانید.. مرام داشته باشید، با تشکر، تق..

- خود خودم: علیک سلام. می دونم خیلی خوشحالی که با این شماره تماس گرفته ای، بهت تبریک می گم حق داری.. لطفاً پیغام بگذارید و نپرسید من کجام.. در اسرع وقت برات یک گل می ذارم گوشه وبلاگت..

- همشهری جواد/شهروند دیروز: با سلام. منو یادت میاد؟

- دروغگوی خوش حافظه: با سلام.. اینجا هوایش خوب است و تو نیستی و ساختمان و زندگی خوب است و دلبر هم خوبست.. پس از شنیدن تصنیف شهرام ناظری پیغام خود را بگذارید، بلکم جواب دادم..

- مجلس انس: اینجا تعطیل شده، برو اون یکی آدرس/// اون یکی آدرس: اینجا باز نمی شود، برو اون یکی آدرسه کسی هم نفهمه/// اون یکی اش: ازت ناامید شدم.. ضمناً من همه چیه این دنیا رو از چشم فلانی می بینم و نمی دونم چطور بخواد جواب بده.. بعدش می خوام برای یک نفر تولد بگیریم یادداشت بذار، اگر هم دلت رو صابون زدی واسه تو هم تولد می گیریم و یادداشت می ذاریم، شرمنده اینجا رو هم حذف کردم!!

- دانشجوی هرز: با سلام.. میدونید ته خط یه اعدامی چیه؟ نمی دونید؟ گاد می بلس یو پیغام بذار..

- خاتون خاله: ابتدا این مقاله را بخوانید.. سپس من سی و شش روز دیگر آپ می کنم، تازه حالا اگر آپ کنم، وگرنه خود خودم باید آپ کنه.. چیه چرا آه کشیدی؟ ناراحتی؟ عزیزم عیب نداره بیا برام درد و دل کن، من که خاله همه هستم، "تو هم بمون"..(وجدان نویسنده: خجالت نمی کشی به خاله یک جماعت گیر می دی؟)

- بی قرار: با سلام.. آخرین بار که رویت شدم شهریور ماه بود.. از آن موقع حلقه وبلاگی دارد دنبال ما می گردد.. تو هم بگرد.. 

- آنه: با سلام.. "دلم این روزها تنگ می شود برای تو/ تویی که سالهاست آسمان آبی را بهانه می کنی"(مرکز احساسات مغز نویسنده خطاب به خود نویسنده: متن ادبی گفتی خیر سرت؟!).. در این نظر سنجی شرکت کنید تا ما ثابت کنیم از آبانی ها خودشیفته تر، شهریوری ها هستند.. ضمناً الان دارم آشپزی می کنم و تا خودم و آشپزخانه و لیون پاریس و پاریس فرانسه و فرانسه در اروپاست و کل کره زمین رو منفجر نکردم برو بذار به کارم برسم مزاحم!

- سیب 83: ببین اونجا حذف شده وانسا بیا اینجا: با سلام.. اگر نون اوّل نامه اید که برو اصلاح شو با اون پست آخرت، اگر نون اوّل نامه نیستید که خیلی خوش آمدید و پیغام خود را بگذارید، در اسرع وقت می رم چند سال دیگه پست جدید می ذارم..

- راضیه بانو: با سلام.. اینجا کمتر پیامها رو گوش می دم، ولی اگر اونطرف پیام بگذارید موفق به پاسخگویی خواهم شد/// اونطرف: با سلام.. این روزها خیلی مشغله دارم.. تازگی ها سالگرد ازدواجمان بوده و من به حلقه وبلاگی شیرینی ندادم، عمه هم شدم و شیرینی ندادم.. وبلاگ نو زدیم با یک نفر و شیرینی ندادم.. فکر کنم بهتر است متواری شوم..

- گلصنم: با سلام.. اگر از دانشجوهایم هستید شماره یک، اگر از دوستان هستید شماره دو، اگر از پلاک 38 هستید شماره سه، اگر نیستید پس چرا مزاحم می شوید؟

- نیمچه دیلماج: با سلام.. این عکس های جدید من و دوستان ژاپنی ام هستند.. نترسید من زنده ام فقط کله خودم را از توی عکس درآوردم.. اگر پیامی دارید بگذارید..

- زینب سادات: با سلام.. این عکس یوسف است با اونیفرم مدرسه اش.. این هم حسام است در حال شنا یاد دادن به جوجه اش..خیلی هیجان زده نشوید حالا.. این هم اسمایلی هایی است که برای عیدی گذاشتم.. توقع عیدی عید غدیر را نداشته باشید..

- شبح: با سلام.. با پرونده چگونگی کمربند و دود سیگار به روزم.. پیام بگذارید..

- زاغچه: با سلام و تشکر.. لطفاً قبل از خواندن مطالب وبلاگ، عنوانش را بخوانید که اوّل کلی تحت تاثیر متن پست قرار نگیرید و هیجان زده نشوید که بعد عنوانش را بخوانید ببنید تمرین نوشت بوده.. پیام هم بگذارید تا بالاخره آن نامه ای که قرار بود با یک وبلاگ نویسی شریکی بنویسیم را درباره اش فکر کنم..

- نگین: سلام.. فعلاً من و دود و دم و سکوت و اون استاد سین نامرد و دوندگی بابت یک مدرک که این همه سال بابتش زحمت کشیدیم و کاری که دوست دارم.. من اگر استاد بشم، حتماً اوّل همه این وبلاگ را می کوبم توی سر آن استاد که نصف مطالب خوب ما را حرام کرده با اسمش..(در اینجا احساسات نویسنده هم قاطی پیام ایشان شد که همانطور که می بینید دارد پوزش می طلبد)

- نقطه سر خط: با سلام.. فعلاً نیستم، بزودی می آیم.. می آیم.. میام بابا.. نون اوّل نامه گیر نده گوشی رو بذار..

- آ مثل کلمه: با سلام.. در حال حاضر باید بروم موسسه بعدش بروم کلینیک بعدش به رفیق مُتی زنگ بزنم بگویم این نون اوّل نامه گیر داده تو برگردی یه چیزی بهش بگو، بعدش می روم چند روزی شمال و زود می آیم و بعدش بالاخره پروپوزالم را ارئه کنم و این آهنگ را هم گوش بدهم که بعدش پیغام شما را در اسرع وقت پاسخ بدهم..

- سه الف: با سلام.. فعلاً درگیر پایان نامه هستم و نمی توانم زیاد پیغام هایتان را پاسخ بدهم.. ضمناً ممکن است این پیغامتان برای تحلیل در پایان نامه مورد بررسی قرار گیرد، پس یک پیغام قابل تحلیل بگذارید..

- دینا: با سلام.. چند وقتی نیستم و مرسی بابت اینکه با شماره من تماس گرفتید.. از وقتی وبلاگم یکساله شده سایه ام سنگین شده،شاید وقتی دو سالش شد برگشتم.. همینه که هست..

- پریزاد: با سلام.. اگر هم شهرکی هستیم شماره یک، اگر هم رشته ای هستیم شماره دو، اگر همکار هستیم شماره سه، اگر نه، گزینه هیچکدام را انتخاب کنید.. پیغام دارید بگذارید، مواظب خودتان باشید.. پنج سال دیگه بروز می کنم..

- چای نباتیون: با سلام.. بنر تازه انتخاب کرده ایم.. تحلیل جدید را در وبلاگ مان بخوانید، پیغام بگذارید، اگر مشغله اجازه داد، پاسخ می دهیم..

- تیرمن: سالی دوبار، دو خط می نویسم و وبلاگ را بروز می کنم.. عکاسی کردن را دوست دارم، کم پیدا شدم، ولی پیغامتان را گوش می دهم..

- هاله: (کلاً تلفن اش روی پیغامگیر نرفت.. کلاً جواب نداد..)

- اسکالپل: با سلام.. توطئه ای در کار نیست ولی امکان پیغام گذاشتن برای شما فراهم نمی باشد.. لطفاً مجدداً شماره گیری نفرمایید..

- پرواز: سلام..با شماره پرواز تماس گرفته اید.. پ.ن: 8..

- مریم: (ایشان اینقدر حول بود که نذاشت تلفن بوق بزند، چه برسد به اینکه برود روی پیغامگیر)...

- فاطیان: با سلام.. فعلاً در حال مذاکره با زمستان هستیم که نیاید، اگر قبول کند باید با خانواده مذاکره کنیم طرح "گرما در سرما" را تصویب کند، اگر هم زمستان قبول نکند باید بروم کاپشن بخرم، پس می بینی که الان نمی تونم پاسخگو باشم، فلذا پیغام بگذارید با شما تماس بگیرم..

- گنجشکک اشی مشی: با سلام.. لطفاً پس از شنیدن آهنگ های کارتون های دوران کودکی، یکی اش را انتخاب کنید و دوباره گوش دهید.. سپس به این عکس ها توجه کنید.. نگاه من به ایشون سیاه است، این یکی هم خودش کلاً سیاه پوشیده.. پس از شنیدن شعر گنجشک نوشت امروز، پیغام بگذارید.. متشکرم..

- نون اوّل نامه: با سلام.. با روابط عمومی حلقه وبلاگی تماس گرفته اید.. در حال حاضر دارم آمار حلقه وبلاگی را ردیف می کنم، اگر پیغامی دارید توروخدا نگذارید وگرنه من مجبووور می شوم در موردش یک پست بنویسم.. در اسرع وقت دیر می شود، تمام(توضیح کارشناس: چیزی اش نیست فقط قرص روکش دارهاش تموم شده)..

 

+ نوشته شده در  دهم آذر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

بدون شرح!

 روز جمعه دیدیم یک خانواده سه نفری، یک عدد گوسفند را از محل عرضه اش خریداری کرده بودند و یک آقایی از کارکنان آنجا داشت به زحمت گوسفنده را سوار ماشین آنها می کرد.. از نظر ما که خیلی غیر معقول بود، خیلی.. نمی دانم خانواده هه چی فکر کرده بودند که به این نتیجه رسیده بودند که گوسفند به اون گندگی رو باید صندلی عقب ماشین سوار کرد و لابد کمربندش رو هم بست و برد.. از آنجا که ما اگر در مورد هر چی اظهارنظر نکنیم می میریم، حدس زدیم در مسیر حرکت ماشینه تا مقصد احتمالاً چه اتفاقاتی خواهد افتاد:

1- به شرط موفقیت در سوار کردن گوسفند مربوطه، و به فرض ثابت بودن سایر شرایط، احتمالاً گوسفنده تا آخر راه سر اینکه می خواسته جلو بنشیند با بقیه چانه می زند..

2- گوسفنده با بچه خانواده سر اینکه کی دم پنجره بنشیند دعوایش می شود(چیه خب من همیشه دعوام می شه!).. فلذا تا دست به یقه نشده اند یکی نصیحتشان کند..

3- گوسفنده در اعتراض به اینکه نمی خواسته سوار این ماشین شود، در راه یکهو در را باز می کند و خودش را از ماشین پرت می کند بیرون..

4- آقای جزو کارکنان محل عرضه گوسفند آخرش هم نمی تواند گوسفند را سوار ماشین کند، فلذا گوسفنده یک قیافه ای می گیرد و اعلام می کند ترجیح می دهد دربستی بگیرد..

5- آقای جزو کارکنان محل عرضه گوسفند یا خانواده مذکور یا هر دو به این نتیجه می رسند که سوار ماشین کردن یک گوسفند هیچگونه توجیه علمی ندارد، فلذا چی؟


پ.ن: خدا شاهده راضی نیستم به روم بیارید خیلی بی مزه بود..

پ.ن۲: شنبه به مناسبت بین التعطیلتین بودن، تعطیل اعلام شده است.. خواهر جان گفت دوشنبه هم دانشگاهشان تعطیل است.. ای خداااا کاشکی جمعه رو هم تعطیل اعلام می کردن

(توضیحیه: ما پنجشنبه ها و جمعه ها صبح تا بعد از ظهر یک کلاسی داریم.. این جمعه امتحان داریم..)

 

+ نوشته شده در  هشتم آذر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

 

به دعوت هیئت وبلاگی سبو قرار شد به مناسبت دهه اوّل ذی الحجه بنویسیم.. نوشتن حس و حال از فراز بیست و دوم دعای عرفه به عهده اینجانب گذاشته شد.. این، قطره ای از آن همه عظمت است:

الف ایمن تو

بچگی ها یادمان دادند که خدا آن بالا همه را می بیند و مواظب همه است. می گفتند وقتی جایی می روی، کاری را شروع می کنی، قولی می دهی، خدا را یاد کن، بنام او شروع کن تا او تا آخرش را برایت پیش ببرد.. به تنبلی من خوش می آمد که خدایی آن بالا هست که مواظب من و تمام کارهایم هست، صدایش که بزنم، همه چی را مراقبت می کند..

امروز امّا اگر کودکی را ببینم، به او خواهم گفت، "خدایی آن بالا و برتر از همه هست که منزه و پاک از هر بدی است.. خدایی که زمین و آسمان و هرچه در آن هست، هر چه دیده می شود و نمی شود، هر لحظه و در هر حال در ستایش اوست.. و او مالک همه چیز است.. خدای بزرگ و مهربان و رؤفی که قلمرویش پر است از موهبت و نعمت و جلال و بزرگواری.. خداوند مالک ایمنی، خداوند حاضر و ناظر و مراقب.." و خواهم گفت از او بخواه تو را در پناه خود بگیرد، روزی فراخ و دل آرام و عافیت جان و دین ببخشد و ایمن ات گرداند از هر بدی، و از آتش دوزخ..

ایمن گردان مرا از آنچه در قلمروی ایمن ات نیست، و مرا دچار مکر خود نکن، و مگذار غافل شوم، از تو، از خودم.. مگذار دور شوم از تو، مگذار خواب بمانم.. مرا محفوظ بدار از شرّ جن و انس.. در پناه خودت بگیر.. مواظبم باش..

آمین

فراز بیست و دوم دعای عرفه:

سُبْحانَکَ وَتَعالَیْتَ عَمّا یَقُولُ الظّالِمُونَ عُلُوّاً کَبیراً

تُسَبِّحُ لَکَ السَّمواتُ السَّبْعُ وَالاَْرَضُونَ

وَمَنْ فیهِنَّ وَاِنْ مِنْ شَىْءٍ اِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ

 فَلَکَ الْحَمْدُ وَالْمَجْدُ وَعُلُوُّ الْجَدِّ یا ذَاالْجَلا لِ وَالاِْکْرامِ وَالْفَضْلِ وَالاِْنْعامِ

وَالاَْیادِى الْجِسامِ وَاَنْتَ الْجَوادُ الْکَریمُ الرَّؤُوفُ الرَّحیمُ

اَللَّهُمَّ اَوْسِعْ عَلَىَّ مِنْ رِزْقِکَ الْحَلالِ وَعافِنى فى بَدَنى وَدینى

وَ امِنْ خَوْفى وَاَعْتِقْ رَقَبَتى مِنَ النّارِ

 اَللّهُمَّ لا تَمْکُرْ بى وَلا تَسْتَدْرِجْنى وَلا تَخْدَعْنى

وَادْرَءْ عَنّى شَرَّ فَسَقَةِ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ.

منزهى تو و برترى از آنچه ستمکاران گویند، برترىِ بسیارى ، تنزیه کنند تو را آسمانهاى هفتگانه و زمینها و هرکه در آنها است و چیزى نیست جز آنکه به ستایش تو تسبیح کند پس تو را است ستایش و بزرگوارى و بلندى رتبه ، اى صاحب جلالت و بزرگوارى و فضل و نعمت بخشى و موهبتهاى بزرگ و تویى بخشنده بـزرگـوار رؤ وف و مـهـربـان خـدایـا فـراخ گـردان بـر مـن از روزى حلال خود و عافیتم بخش در تن و هم در دینم و ترسم را امان بخش و از آتش دوزخ آزادم کن .خـدایـا مـرا بـه مکر خود دچار مساز و در غفلت تدریجى بسوى نابودى مبر و فریبم مده و شرّ تـبـهکاران جن و انس را از من دور کن.

یک جرعه آسمان

التماس دعا..

 

+ نوشته شده در  پنجم آذر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

 

یکشنبه در روزنامه جام جم، ضمیمه کلیک، یک خواننده در مورد مشکل بوق زدن های سریع کامپیوتر قبل از بالا آمدن ویندوز پرسیده بود.. کلیک با توضیح مربوطه در مورد دلیل بوق ها، مفهوم هر تعداد بوق را گفته بود.. ما هم دلیل چند تا بوق کامپیوتر را به تشخیص خودمان اینجا می آوریم.. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید..  

1 بوق: اشکال از DRAM (یا RAM ؟) است، بنابراین مشکلی در حافظه سیستم وجود دارد.

2 بوق: حافظه تعادل ندارد. تساوی گردش در حافظه بدرستی انجام نمی شود.

3 بوق: 64 کیلو بایت مورد نیاز برای راه اندازی سیستم در دسترس نیست و بنابراین مشکل از رم است.

4 بوق: کامپیوتر می خواهد توجه شما را جلب کند، بنابراین مشکل کمبود توجه است.

5 بوق: دست کامپیوترتان روی دکمه بوق گیر کرده، کمکش کنید دستش را بردارد..

6 بوق: کاربر گرامی، مگه کری؟ می گم سیستمت مشکل داره.. حالا باز گیر بده ویندوز بیاد بالا..

7 بوق: کجا تشریف می برید برسونمتون..

8 بوق: کامپیوتره رسماً عروسی اش گرفته.. از آوردن اطفال خودداری نمایید.

9 بوق: کامپیوترتان در حال ایجاد آلودگی صوتی است.. از همین پنجره بغلی بندازش بیرون..

10 بوق: این بوق کامپیوترتان نیست ای کیو.. ثانیه شمار بمب ساعتی است.. الان می ترکی..

یک بوق ممتد و سپس: بووووم..


پ.ن: با این هوا، به نظرم دیگه نیازی به زمستان هم نباشه.. آقا همینو می بریم!

 

+ نوشته شده در  سوم آذر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

دنیای وارونه/کشف قرن

 

نون اوّل نامه پرس: پس از بررسی های فراوان دانشمندان، یکی شون آمد پشت کامپیوتر و یک پست گذاشت به این مضمون:

"این دنیا وارونه اس.. من شک ندارم"

 

 

+ نوشته شده در  یکم آذر 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

پشه ها روزها کجا می روند؟

 این پست فقط حاوی تجربیات شخصی نویسنده است.. تشابه وقایع و اسامی اتفاقی است..

نشسته ایم توی کلاس.. این خانوم استرس آفرینه با دو سه تا خانوم دیگه دارند تند تند حرف می زنند و من خیلی دلم می خواهد بپرسم چرا تا وقتی ما توی کلاس نیامده بودیم و نمی خواستیم 4 تا کلام مطالعه کنیم همهsilent  گرفته بودید و حالا که ما داریم این 4 صفحه مطلب را می زنیم فرق سرمان نطق تان باز شده آن هم به این بلندی.. نجابت می کنیم و نمی پرسیم، حتی ترجیح می دهیم حضورمان را هم انکار کنیم مبادا گیر بدهند به ما.. دختره دارد از کارش می گوید و دو سه تا از بچه ها می روند و می آیند و نگاه معناداری به هم می اندازیم.. هیچ کداممان دل خوشی از این متکلم وحده ها نداریم.. دختره دارد سخنرانی می کند که یکهو جیغ اش می رود هواا.. ما همینطور با همان چهار تا جمله ی توی چشممان سرمان را بلند می کنیم ببینینم این چشه.. آهان چیزی نیست ظاهراً یک پشه ای را تناول فرموده... دختره آه و ناله و جیغ کنان و نمی دانم این اصواتی که از تارهای صوتی اش در می آید چی هستند ولی می رود یه لیوان آب هم روی پشه هه بخورد.. که چی بشود حالا ما نمی دانیم.. لابد می خواهد یادش برود پشه را قورت داده.. یا پشه هه یادش بیاید قبلاً باید شنا یاد می گرفته یا هرچی.. اگر من پشه هه را خورده بودم الان توی سد کرج بودم..

نشسته ایم پشت میز.. یک پشه ای از این طرف سرمان می رود آنطرف.. یکبار از جلوی چشممان رد می شود، یه دفعه از بیخ گوشمان، یکبار جلوی لامپ روشن مانور می دهد و سایه اش می افتد روی دیوار.. همینطور یکریز عرض اتاق ما را متر می کند.. یک لحظه می آید سمت ما، می زنیم توی گوشش، رام می شود می رود آنطرف می چسبد به سقف.. سرمان به کارمان گرم است، شک می کنیم پشه هه کجا رفت.. سر بلند می کنیم می بینیم دارد همینطور عمود بر سر ما ارتفاع کم می کند روی سرمان فرود بیاید.. خودمان محل را ترک می کنیم.. تأکید می کنیم تجربه منحصر بفردی بود، ما تا حالا فرود هواپیما و هلی کوپتر را دیده بودیم، امّا هیچوقت فرود یک فروند پشه را ندیده بودیم آن هم از زاویه دید "فرودگاه"..

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  | 

 این را می نویسم که یادم باشد توی روزهایی که خیلی با خودم دعوایم می شد، توی روزهایی که پارک شادی را یکهو و یک شبه خراب کردند و صبحش همه با چشمهای از تعجب گرد شده فقط یک سمت را نگاه می کردند: خرابه ای که هفت و نیم صبح کارگرها تویش مشغول کار بودند، و یکی دو جا چند تا سکو بود که روی یکی اش نوشته بود: قایق برقی؛ و یکی از آن هلیکوپترهای مخصوص زیر 10 سال که تک و تنها خاک تق و توق کار کارگرها را می خورد.. و من دیگر برای صبحهایی که با "سین" قرار می ذاشتم، جایی نداشتم بایستم.. می نویسم که یادم بماند توی روزهایی که دلم به حال درختهای پارک شادی که احتمالاً قطع می شدند و دلم به حال سرک کشیدن های این چند ساله ام توی پارک شادیِ تعطیل شده و میدانی که انگار به دیوارهای پارکه تکیه داده بود، می سوخت.. می نویسم که یادم بماند توی روزهایی که نمی دانم چه خبر است و توی لحظه هایی که من هی مدل "به امید خدا" گفتن هایم را یواشکی تکرار می کنم، تو دوستم داشتی.. می نویسم که یادم نرود من احتیاج دارم تو دوستم داشته باشی و هر روز این را به ام بگویی و اگر بی حوصلگی های صبح ها و درگیری های طول روز، خنگ ام کرد که نفهمم تو توی گوشم زمزمه کردی، آرام بزنی پشتم و بگویی"قدر مرا بدان! من که زیاد دوستت دارم".. مثل آن شبی که هی پیش تو غصه می خوردم و کَمَکی گریه می کردم و خوابم برد و یکهو بیدار شدم دیدم آهنگ توی گوشم رسیده به اینجا که می گوید"امّا من هنوز دوسِت دارم بدون".. می نویسم که یادم بماند اینجا اعتراف می کنم که خیلی نیاز دارم مواظبم باشی و همین یک خرده یک خرده و قطره چکانی دادن هایت را هم دیوانه وار و عاشقانه دوست دارم.. که یادم بماند آرزو می کنم چیزی که دادی را پس نگیری، قطره چکانی ها را پس نگیری.. من دوست دارم دائم یواشکی مدل عجیب "به امید خدا" گفتنم را تکرار کنم.. من احتیاج دارم.. به تو.. به همین یواشکی لبخند زدن هایت به همه خواسته های ریز و درشتم.. مواظب من باش، بنده بدی نیستم..

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم آبان 1388ساعت   توسط نون اوّل نامه  |