تبليغاتX
نون اوّل نامه..

 

کامپیوتره از شنبه گذشته مرده و ما دسترسی به هیچی نداریم حتی یه لیوان آب خوردن(گفته بودم کل سیستم های ما به شدت تکنولوژیک است؟ آره هست) فلذا الان داریم از سایت دانشگاه سابق مان این مطلب را پست می کنیم(بسوزه پدر نداری)..

1- کامپیوتر ما دچار سیستم رفت و برگشت شده: هی میره، هی میاد.. الان رفته.. حالا کی قسمت بشه بیاد، معلوم نیست.. فقط همین شد که ما دلمان واسه خودمان سوخت.. یک پست فرهیخته برای تولدمان آماده کرده بودیم که هیچ، کلی کار داشتیم که رفاقتمان هم وسطش بود، اونم هیچ.. الان هم چشممان دارد با این مانیتور سایت دانشگاه در می آید.. ولی خداییش عقده اینترنت پرسرعت داشتیم که داره خوب می شه!

2- فکر می کردیم ۸/۸/۸۸ تولدمان باشد چه شود، که دیدیم هیچی نشود.. فقط پز بزرگش همزمانی با تولد امام رضا(ع) بود که ما کجا و ایشان کجا.. شرمنده.. در هر حال از همه دوستانی که تولد ما را تبریک گفتند، ممنون.. . فقط حیف که وب ایشون باز نمی شه.. شصت حیف.. خلاصه که ممنون، لطف داشتید به ما.. از بر و بچ آموزشگاه هم ممنون که اصل غافلگیری بودند و هنوز هم تا می رویم آنجا باز کادو می گیریم. حال می دهد!

3- دارم مغزم رو فشار می دم ببینم چی می خواستم بنویسم.. شاید تا آخر وقت که اینجام یادم اومد.. شایدم معجزه شد کامپیوتره خودش زنگ زد گفت من درست شدم بیا.. شاید حتی یه دسته گل گرفت اومد اینجا از دلم درآورد.. از این روزگار بعید نیست.. 

صورتی ها رو جابجا خوردم..

4- مسعورد رسام در گذشت.. یار قال بیژن بیرنگ.. یکی از سازندگان همسران و خانه سبز و بزرگمرد کوچک که این آخری صدای کارگردان رو به خاطر ساعت بد پخشش در آورد.. چه یادگارهای خوبی از خودش گذاشته.. فقط حیف که همچین آدمایی رو از دست می دیم..

وااااو.. یکی اش یادم اومد: عاشق شدیم رفت همینجوری.. توی مترو یکهو از جاش بلند شد، توجه ام بهش جلب شد.. دست کرد توی جیبش، موبایلش رو درآورد.. واسه من که مدتیه می خوام یه گوشی بخرم-ترجیحاً کشویی- دیدن یکی که یه گوشی خاص از توی جیبش درمیاره، اونم چرخشی.. نظر آدم رو تغییر می ده.. اونقدر که برم جلو عین این انسانهایی که در پست قبل قرار بود توسط یک ساک منفجر شن، از دختره مدل گوشی اش رو بپرسم.. باور نمی کنید؟ خب این دفعه توی مترو بیشتر به موبایل آدما دقت کنید..

خودم می دونم چشم بازار رو درآوردم.. ولی خب کار دبه دیگه.. کسی اطلاعاتی در مورد این گوشی داره؟ توی جی اس ام سرچ کردم، قیمت نزده.. من قیمت می خوام.. من اینو می خوام..

 

+ نامه شماره..  یازدهم آبان 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

1- خب ما حق داشتیم..خانومه با یک ساک نسبتاً بزرگ وارد اتوبوس شد..ساک را گذاشت روی یک صندلی و برگشت به آن یکی خانومه که روی صندلی روبرو نشسته بود گفت من برم از راننده نمی دونم چی بپرسم..ساکه را گذاشت و رفت..من همان موقع آمدم صاف نشستم روی صندلی کناری ساک..یعنی دقیقاً نشستم روی خطر! حق داشتیم بترسیم..از این اتفاق ها کم نیفتاده.. خانومه رفت از راننده سوال بپرسد و ما بیشتر از اینکه منتظر راننده باشیم که بیاید راه بیفتیم، چشم براه خانومه بودیم..حالا مگر خانومه می آمد؟ داشتم فکر می کردم به منفجر شدن.. به نشستن دقیقاً کنار یک ساک بزرگ که ازش ترسیده بودیم..داشتم با خدا حساب و کتاب میکردم که چکارها باید انجام می دادم(مثل الان که یادم افتاد یک قولی به خدا داده بودم..مرسی یادم انداختی) و اینکه دلم نمی خواهد این همه هیچکار نکرده رفته باشم..دلم نمی خواست اینطوری باشد که بیایم و بروم و توی این دنیا آب از آب تکان نخورد..داشتم برای خدا توضیح می دادم که خدایا،خب چرا اینطوری می کنی؟ این هفته این همه حال ما را گرفتی،حالا هم می خواهی منفجرم کنی؟ من هی اینها را می گفتم و خانوم روبروییه هم کم کم نگرانی اش را بروز می داد..همچین هم به من نگاه میکرد که لابد انتظار داشت عین این قهرمانهای فیلمهای هالیوودی ساکه را یا خنثی کنم یا بردارم ببرم بیرون که ایشون نترکد..آخرش هم پرید وسط قول و قرارهای من با خدا که: "خانومه..رفت..ساکش موندا!"(دقیقاً با همین سبک مقطّع حرف زد). ما را میگی؟ یک نگاه انداختیم به ساکه..ساک برزنتی نویی بود.لامصب لااقل یک کم ازش کار می کشیدی!برگشتم به خانومه گفتم "کجا رفت حالا؟" و اعتراف می کنم خیلی خوشحال شدم بابت این سوال مزخرفم،خودش قبل از منفجر شدن ساکه با یه لنگه کفش یا هر دو لنگه کفشش یا هر اسلحه سرد و گرم چشیده دیگری نزد خلاصم کند..داشتم فیلمنامه اش را می نوشتم که ساکه را بردارم ببرم بگذارم توی ایستگاه، یا خودم پیاده شوم و بی خیال مدال "بانوی قهرمان!" شوم..همینجوری حساب می کردم که تیر خلاص را هم خوردیم: اتوبوس بعدی آمد..راننده های این خط متروی دانشگاه علم و صنعت عادت دارند اتوبوس بعدی که می آید فوری گازش را میگیرند، که تا مغز مسافری بیاید فرمان پیاده شدن از اتوبوس را بدهد، اتوبوسه دو تا ایستگاه را هم رد کرده باشد..داشتم تصمیم کبری می گرفتم که خانومه هم آمد..خوبه! لااقل با هم منفجر می شویم!نمیشد وقتی نشست کنار دستم بهش نگم که چقدر دلم می خواست ایستگاه بعد ساکش گم شود بلکم کمتر ایجاد رعب و وحشت کند..گفتم "ممکن بود اتوبوسه راه بیفته ساکتون جا بمونه ها"(ما هم تنهایی بترکیم- اینو توی دلم گفتم)..همینطور که خانومه داشت به خوش اخلاق ترین نون اوّل نامه دنیا که حالا ترس هم بهش اضافه شده توضیح می داد که نمیدونم می خواستم برم کجا، رفتم از راننده بپرسم، یکی هی توی مغزم می گفت دروغ میگه..ببین تابلوئه داره از خودش در میاره(شیزوفرنی هم گرفتیم به سلامتی!) خلاصه باز اون قضیه آمدن اتوبوس بعدیه رو توضیح دادم بلکم شیرفهم شد!چند تا ایستگاه بعد خانومه پیاده شد و ما هم جمیعاً چند تا صلوات پشت سرش فوت کردیم..

2- خب بقیه خانم های توی اتوبوس حق داشتند..خانومه با یک عدد ساک نسبتاً بزرگ آمد توی اتوبوس و من هم پشت سرش..خانومه ساک را گذاشت روی یه صندلی و من هم صاف نشستم روی صندلی بغلی..خانومه که رفت، من تمام مدت داشتم بیرون را می پاییدم..خیلی مشکوک بودم، نه؟خانومه اگر همدست می خواست کی بهتر از من؟! بقیه خانومهای توی اتوبوس- حتی همون خانومه که روی پیشونی یا آستین مانتو یا روی کیف من دنبال علامت سوپرمن می گشت- از کجا می دانستند من از اوّلش از اون ساک برزنتی ترسیده بودم..خانومه که پیاده شد، من مانده بودم و اون خانوم روبروییه با اون خانوم مسن که وسط حرف من و خانوم روبروییه حواسش جمع قضیه شده بود، و این برای آنها یعنی خطر هنوز نشسته این روبرو..من تکیه داده بودم به پنجره و هدفون را هم چپانده بودم توی گوشم..خانوم روبروییه پیاده شد و خانوم مُسنه تنها شد؛ قول میدم دوست نداشت اینطوری تنهایی منفجر شود.. برای همین حق داشت وقتی من آرام و با طمأنینه یکی از گوشی های هدفون را باز کردم کمی دستکاری اش کنم که کمتر توی گوشم وز وز کند،مطمئن شود دارم چاشنی را تنظیم می کنم و همان ایستگاه بعدی پیاده شود!حالا چرا با اون همه تجربه سالیان دراز به این فکر نکرده بود که من دیگر اینقدر هم عامل انتحاری نیستم که به یک چیزی اجازه بدهم توی گوشم منفجر شود، دفعه بعد که ببینمش، حتماً ازش می پرسم!

 

+ نامه شماره..  یکم آبان 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

پدر سالار رو یادتونه؟یادتون نیست؟خب پس اوّل زنگ بزنید سروش سیما براتون سری کامل مجموعه رو بیاره،بعد بنشینید از قسمت اوّل تا آخرشو ببینید،بعد بیاین این مطلبو بخونید والا بدون آمادگی قبلی من راضی نیستم!... خب حالا که رفتید پدرسالار رو دیدید و با آمادگی کامل اومدین اینجا، بیشتر از این شورش رو در نمیارم و می ریم سر اصل مطلب:

داشتم می گفتم پدرسالار رو یادتان هست؟ (یادتون نیست؟ خب پس اوّل برید... هیچی بابا ولش کن..) اینکه این جناب پدرسالار بعد از اعلام استقلال بچه ها و جدا شدنشون شروع کرد به پس گرفتن یکی یکی چیزهایی که بهشون داده بود: از خونه بیرونشون کرد، تاکسی هارو ازشون گرفت، اخراجشون کرد و به همه دوستانش سپرد عذر بچه ها و عروسش رو که برای اونها کار می کردن رو بخوان. اینها هم که دیدن پدر رهاشون کرده و شروع کرده به تلافی کردن و نباید کم بیارن، افتادن به خونه اجاره کردن و خونه همدیگه موندن و کار جدید پیدا کردن.. پسر آخریه(ناصر؛ شدم عین این خاله زنکها که ته و توی یه فیلمو درمیارن) که همه این جریانات زیر سر اون و همسرجانش بوده، بالاخره موفق میشه توی تعمیرگاه یکی از دوستای پدرش مشغول شه(یادم نیست به صاحبکارش میگه پدرم چیزی از این موضوع نفهمه یا نمیگه.. فکر کنم باید زنگ بزنم سروش سیما!).. نهایتاً وقتی آتیش معرکه می خوابه و همه کم کم دلشون واسه هم تنگ می شه و شروع می کنن به متحول شدن، از یه طرف پدرسالار بالاخره می گه اگر اون بلاها رو سر بچه هاش آورده و تاکسی و دار و نداری که به اعتبار خودش بچه هاش داشتن رو ازشون پس گرفته واسه این بوده که اونا به خودشون بیان.. که بفهمن چقدر از خودشون دارن و مجبور شن یه تکونی به خودشون بدن.. از اون طرف هم یکروز صاحبکار ناصر، ناصر رو می کشه کنار و  بعد کلی نصیحت بهش میگه من از روز اوّل واسه این استخدامت کردم که بابات سفارشت رو کرده بود، خودش سپرده بود زیر بال و پرت رو بگیرم، خودش همینطوری از دور حواسش بهت بوده.. (یک همچین چیزایی)..

شاید خیلی ربط نداشته باشه، شاید خیلی جالب نباشه که من نصف یه قسمت یه سریال رو تعریف کنم که بخوام به یه قضیه دیگه ربطش بدم، امّا امروز وقتی اتفاقات این چند روزه خودمو نگاه کردم یکهو یاد این سریال افتادم.. این دورترین سریال توی ذهنم بود شاید.. هفته پیش یه پیشنهاد خوب واسه تدریس داشتم.. خوب البته نه به معنای توپ! یه کار تدریس معمولی بود با درآمد معمولی برای یه تعداد محدود.. امّا موقعیتش باب میلم بود.. چیزی بود که بعنوان اهداف کوتاه مدت بهش فکر می کردم.. رسماً کیف کردم.. تمام مدت هم به خودم پز می دادم که ببین! بالاخره بین همه آدمایی که دیگران و اطرافیانشون یه کاری براشون درست می کنن، تو خودت واسه خودت یه همچین موقعیتی درست کردی! ببین! تو هر موقعیتی بدست آوردی، خودت واسه خودت کار کردی نه دیگران واسه تو!.. خلاصه تا تونسم قربون صدقه خودم رفتم.. امّا هنوز شروع نشده قضیه کنسل شد.. نمیدونم.. به نظرم پدرسالار من دوست نداشت بعد این همه وقت پل و پلّه جلوی پای من گذاشتن، من با نادونی یه پله جلو رفتنم رو این همه از خودم بدونم.. مسلماً خدا رو شکر کردم، امّا خودم می دونم چقدر مختصر و مفید بوده! تا اومدم "من من" کنم، موقعیت رو ازم گرفت..

فقط امیدوارم یک روز نه چندان دور، یکی دستم رو بگیره بکشه یه کناری و بهم بگه: "خدا اگه اونطوری حالت رو گرفت، می خواست به خودت بیای که قدر داشته هات رو بدونی.. که بفهمی چقدر بلدی روی پای خودت وایستی و بفهمی هرچی داری از توجه اونه.. این همه وقت هم با اینکه در ظاهر یه چیزایی رو ازت گرفت، امّا حواسش بهت بوده.. خودش این موقعیت رو برات جور کرد، تمام وقت هم حواسش از دور-یا نزدیک- بهت بود.. گفتم که یادت باشه اون تو رو به حال خودت رها نکرد، خواست بیدارت کنه"..


پ.ن: عنوان قبلی پست، "یادم بیاور"، عنوان شعری بود از ایشان که چون نخواستم بی اجازه باشد، تغییرش دادم[ایکون وجدان نون اوّل نامه]..

 

+ نامه شماره..  بیست و ششم مهر 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه..


پ.ن: دوستان، کسی یک خودآموز دارد ما به این خواهرمان هدیه بدهیم که بفهمد وقتی ما توی اتاق هستیم این چراغ کوفتی را خاموش نکند برود؟ جهت ارائه پیشنهادات خود با واحد آگهی های نون اوّل نامه تماس بگیرید، با تشکر..

 

  

+ نامه شماره..  بیست و سوم مهر 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

                     

                               در اعتراض به اقدام سیب بانو در انهدام وبلاگش،

                               این خراب شده تا اطلاع ثانوی به روز نخواهد شد..

    

 

+ نامه شماره..  هجدهم مهر 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

- بهارا کنار من بمان...

- اشتباه گرفتید جانم، من پاییزم


تشخیص روز: این بلاگفا یک جور وسواس پارانوییدی آمیخته با شیزوفرنی غیراستاندارد بی تربیت غیر قابل قبول دارد.. درمانش هم فقط و فقط استراحت است و صورتی ها صبح، رنگی رنگی ها بعد از ظهر، خال خالی ها یکی صبح، یکی بعد از ظهر.. (مجبورم توی هر زمینه ای اظهار نظر کنم! می فهمی؟ مجبوووووووووووووور!)

 

+ نامه شماره..  هفدهم مهر 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  | 

 

البته که وقتی بچه های امروز رو می بینم،از صمیم قلب خوشحالم که رنگ صورتی و آبی اینقدر به یونیفرم دبستان میاد و خوشحالم که با جیغ و داد و از در و دیوار بالا رفتن هم میشه بازی کرد و بچه خوبی هم بود.. این دعوت از طرف خود خودش بود برای نوشتن واسه کودکی ای که دوستش داریم:

بچگی بچه های امروز با بچگی ما زمین تا آسمون فرق داره.. درست مثل تفاوت بزرگ بچگی نسل قبل با ما.. بچه های امروز هیچوقت لذتهای پر دردسر ما رو تجربه نمی کنن و هیچوقت نخواهند فهمید تماشای یه قسمت چاق و لاغر اعصاب خردکن به کل dvd های جومونگ و دی جی مون و این انیمیشن های بیربط می ارزه.. دیگه به لطف روانشناسی کودک و پیشرفت تکنولوژی و هزارتا سر کاری دیگه خیلی دغدغه ها و شبه محدودیتهای ما رو ندارن؛ و البته به همون میزان هم از بدست آوردن چیزی بعد از کلی دردسر، کیف دنیا رو نمی برن.. بچه های امروز خیلی راحت پا به پای پدر و مادر و بقیه جومونگ تماشا می کنن، بدون اینکه بدونن نسل ما چه زحمتی می کشید یک شب یه قسمت از باغ گیلاس و مزد ترس و دِرِک رو ببینه.. بچه های امروز راحت می شینن پای پلی استیشن و مادر و پدرشون رو بابت بلد نبودنش سرزنش میکنن و هیچوقت محدودیتهای یک ساعته بازی با آتاری رو نمی چشن.. از همون چندسالگی موبایل دست میگیرن و نقشه هوایی صفحه کلیدش رو بلدن، خوب بلدن اطوی مو بزنن، به جای گرگم به هوا، جومونگ میشن یا جومونگ رو می کُشن، ولی هرگز کلمه به کلمه آوازهای کلاه قرمزی و مریم و میتیل و گربه آوازخوان رو از بر نمی کنن.. بچه های امروز اصلاً نمیدونن رادیو یعنی چی و هیچوقت مثل ما جمعه هاشون با صبح جمعه با شما و قصه ظهر جمعه سر نمیشه و تقویم تاریخ(!) یار قال صبحها قبل از مدرسه رفتنشون نیست.. بچه های این دوره چه میدونن ساعت خوش یعنی چی و چرا ما توی بچگی بیشتر خودمونو واسه فوتبالیست ها می کشتیم تا بازیگرای مثبت اون موقع.. بچه های الان هیچوقت نمیدونن مثبت بودن توی دوره ما چه امتیاز کار راه اندازی بود.. ساسی مانکن(!) و خواننده های بی استعداد و تقلیدی رو از حفظن و هرگز نخواهند فهمید هیچکدوم اینها حتی سرسوزنی برابر لذت گوش دادن به اوّلینهای پاپ و اوّلین آلبوم شادمهر نمیشه.. بچه های امروز اینقدر توی مدرسه شون اجازه داد و قال دارن که مثل ما فرصت یه جشن روز معلّم رو برای خالی کردن جیغ و دادهای رو نکرده شون غنیمت نمی شمرن..

کودکی ما چیز غریب و دوست داشتنی بود.. با اینکه برای خیلی هامون از همون اوّل با صدای آژیر قرمز و سفید و بمب و موشک و صلوات و ذکر گفتن های پدر و مادرهامون همراه بود، با اینکه دوران مدرسه ما کسی هنوز به این نتیجه نرسیده بود که رنگهای شاد، زنگ شیر مدرسه،انواع و اقسام روانشناسی و مشاوره های تربیت کودک و امکانات مناسب سرویس مدارس هم میتونه در سلامت حال و آینده مون مؤثر باشه، ولی من اصلاً دلم نمی خواد جای بچّه های امروز باشم، بچگی های ما شیرین تر بود حتی اگر بچه های امروز تصور اینکه کودکی شون رو توی دهه 60 و 70 بگذرونن نداشته باشن.. همونطور که ما شاید دلمون نخواد مثل پدر و مادرامون بچگی کنیم..

 

+ نامه شماره..  پانزدهم مهر 1388   فرستنده: نون اوّل نامه  |